.....ای دلنشين تر از نوای بهترين آواز، ای با تمام پاکها دمساز،بالاتر از پرواز، گر چه نديدم هيچ رويت را ، اما بدان چشمان من تا آخر دنيا در آرزوی روی تو خورشيد را ديده است، من گر چه بی گرمای دستان تو به سر بردم، دستانم اما، تا انتهای شب، در انتظارت اشک می چيده است.......آخرين ستارۀ شب...

 

آشيونه
دفترچه خاطرات
كبوتر نامه بر
آلاچيق



82.2.12:تولد وبلاگ

83.10.22:نصب کنتور


بیژن و مریم:فریاد




تک ستاره

محيا


ستارۀ دنباله دار

****


!یه مشت آدم حسابی

مهرداد

پروانه

فیروزه

نرگس


ستاره های نقره ای

دنیا

عاطفه

شیدا

ابراهيم


وبلاگهای دو نفره

*با هم برای همیشه*

هومن و مهرانا

محمود و منصوره

علی و میترا


ستاره های چشمک زن

دختر شرقي

رامین

نیما

عبدو

آسمون آبی

این چند نفر

هدی

جواد

فريد

زوربا

كسرا

رضا رله

علیرضا

هستی

مریم

زمین


ستاره دل تنگشونه

بابک

مثل هيچكس

مهدي آبي

امير رضا

فرهاد

بهرام

دلكده


یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٤

بالاخره اومدم!

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام! چطورین دوستای خوبم؟خوشین؟دلم حسابی براتون تنگ شده بود...هر چند انگار شما زیاد دلتنگ ستاره نشدین..رسم روزگاره دیگه..از قدیم گفتن:هر که از دیده برفت،از دل برود...

از دوستای گلی که نگرانم شدن ممنونم و معذرت میخوام...امتحانا هفتهء اول تیر تموم شدن..این دو هفته رو ذهنم جای دیگه ای درگیر بود که نتونستم آپدیت کنم...یعنی کلا سمت اینترنت نیومدم..

 

خدا رو شکر حالم خوبه و به فکر تحویل دادن پایان نامه ام هستم که باید تا آخر مرداد تمومش کنم..بالاخره همای فارغ التحصیلی داره روی دوش من هم میشینه..از این بابت خوشحالم و برای کنکور بعدی و ادامهء تحصیلم آماده میشم...اما خب! تموم شدن اون همه خاطرۀ شیرین، دلتنگی خاص خودشو داره که باعث میشه دلم بگیره...

 

داشتم فکر میکردم بعد این مدت چه متنی واسه آپدیت بنویسم که چیز خاصی به ذهنم نرسید جز اینکه بگم:دوستتون دارم و اگه روزی برای همیشه دنیای وبلاگها رو ترک کنم،باز شماها رو فراموش نمیکنم و یادم نمیره که اینجا تنهاییمو با شما گلای مهربون قسمت کردم..

شاد باشین..خیلی زود برمیگردم

 


پيام هاي ديگران ()

ستاره


یکشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٤

بر شانه های تو...

وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می خواست بشکند

یک لحظه

                از خیال پریشان من گذشت:

 

"بر شانه های تو..."

 

 

بر شانه های تو

میشد اگر سری بگذارم

وین بغض درد را

از تنگنای سینه برآرم        به های های

 

آن جان پناه مهر

شاید که می توانست

از بار این مصیبت سنگین

آسوده ام کند...

 

**********************************************

سلام و آرزوی یه دنیا خوشی و سلامتی برای همهء دوستای گلم..باز فصل امتحانات شروع شد و از اونجایی که این ترم من اصلا درس نخوندم، حسابی نگران و گرفتارم...ببخشید اگه کمتر فرصت میکنم بهتون سر بزنم..

دوستتون دارم..فعلا تا بعد..


پيام هاي ديگران ()

ستاره


شنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٤

و چشمانت با من گفتند..

میان خورشید های همیشه

زیبایی تو

لنگریست.

خورشیدی که از سپیده دم همهء ستارگان بی نیازم می کند.

نگاهت شکست ستمگریست.

نگاهی که عریانی روح مرا از مهر جامه ای کرد

بدان سان که کنونم

شب بی روزن "هرگز"

چنان نماید که کنایتی طنز آلود بوده است.

 

و چشمانت با من گفتند

که فردا روز دیگریست.

 

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.

به جز عزمت نا بهنگام گریزی نبود

چنین انگاشته بودم.

 

و تو

فسخ عزمت جاودانه بودی.

دوستت دارم...

 

(احمد شاملو)

 

 

*آهنگ وبلاگ عوض شد.يه آهنگ زيبا گذاشتم که کار مشترک بيژن و مريمه..گوش کنين و لذت ببرين.*


پيام هاي ديگران ()

ستاره


شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

تنهايی...

"همهء ما تعهدی می خواهیم،می خواهیم کسی کنارمان باشد و زیبایی های ژنو را ببیند،دربارۀ کتاب ها و مصاحبه ها و فیلم ها صحبت کند،یا ساندویچمان را با هم تقسیم کنیم،چرا که پولمان به خرید دو ساندویچ نمی رسد.بهتر است آدم نصف یه چیز کامل را بخورد.بهتر است شوهر آدم مزاحم آدم شود و برای دیدن یک مسابقهء فوتبال در تلوزیون،زودتر به خانه بیاید،یا زن آدم جلوی ویترین مغازه ای بایستد و حرف آدم را دربارۀ برج کلیسای جامع قطع کند...که تمام ژنو را در خود دارد و می توان تمام وقت و آرامش دنیا را در آن جا یافت.

بهتر است آدم گرسنه بماند تا تنها....

چرا که وقتی تنهاییم،انگار دیگر بخشی از بشریت نیستیم....

و منظورم نه تنهایی داوطلبانه،که تنهایی تحمیل شده است."

 

چیزی که خوندین بخشی از کتاب زهیر آخرین نوشتهء پائولو کوئیلوست..کتابی که میگن از نمایشگاه جمعش کردن و ممنوع شده!!اگه به دستتون رسید حتما بخونیدش..علاقه مندتون میکنه شما هم یه مکاشفهء ذهنی و سفر درونی به اعماق وجودتون داشته باشین و ناشناخته های زیادی رو پیدا کنین...از دوست خوبی که این کتابو بهم هدیه کرده،خیلی ممنونم..

 

******************************

خیلی چیزا تو دلمه که میخوام بگم....اما.......................!

 

"آخرین ستارۀ شب"


پيام هاي ديگران ()

ستاره


دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

يه تولد بهاری..

من از تبار پاییز بودم..از برگهای خزان زده و بارانهای خاطره انگیز..از میان غم انگیزترین فصل سال...و تو از دل بهار برخاسته بودی..از میان سبزی و زیبایی..طراوت و تازگی..

و در مهربانترین ماه سال..ماه مهر و دوستی سرنوشت ما را به هم رساند..گرمای وجودت سرما را از حافظه ام زدود و چشمهای مهربانت آشتی ام داد با بهار..دستهایمان در هم گره خورد و پیوندی مقدس تر و ماندنی تر میان قلبهایمان شکل گرفت..پیوندی که تا همیشه پابرجاست..

 

محیای عزیزم تولدت مبارک..هر چی آرزوی خوب و قشنگ هست توی دنیا پیشکش قلب  مهربونت..

تو این چند سال قشنگترین خنده هامون کنار هم رنگ گرفت و تلخترین اشکامونو تو دامن همدیگه ریختیم..بزرگترین رازدار و دلسوزترین یار هم بودیم..دوست بودیم اما عاشقانه به هم عشق ورزیدیم...زیباترین لحظه هامون کنار هم ساخته شدن..لحظه هایی که محاله فراموشم بشه و به خاطرشون همیشه ممنون خدای مهربونمون هستم..

دوستت دارم و از صمیم قلب تولدت رو تبریک میگم....

هر چی آرزوی خوبه مال تو..........هر چی که خاطره داریم مال من

 

********************************************

صفحهء مونیتور که روشن شد سوزش اشکو تو چشمام حس کردم..یه عکس از صورت خودم بک گراند محیطمه..همین که چشمامو دیدم، بغض چندین ساعته ام ترکید..دستامو گرفتم جلوی صورتم تا چیزی نبینم..اما بدتر شد..حالا دستامو میدیدم...گریهء بی صدام به هق هق تلخی تبدیل شد.........................!

یه جا خوندم:هرگز به اندازۀ تنهایی خود داد مزن،چرا که شناخته می شوی....پس بهتره باز هم سکوت کنم!


پيام هاي ديگران ()

ستاره


یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

تولد وبلاگم مبارک!

این بهار سومین بهاریه که با شمام..باورم نمیشه انقدر سریع گذشته باشه..هنوز هیجان و حس قشنگی که  برای اولین پستم داشتم رو به یاد دارم..نمیدونم کجا تموم میشه..یه ماه دیگه..یه سال دیگه..و یا شاید دیرتر..ولی میدونم که این آغاز هم حتما پایانی داره..اما خوشحالم..خوشحال از اینکه فرصت اینو داشتم تا عمیقترین حسهامو با دوستای خوبی مثل شما به اشتراک بذارم..فرصت اینو که خودم باشم..با همهء دغدغه هام،غصه هام و شادیهام..فرصت تقسیم تنهایی..فرصت سهیم شدن تو یه بخشی از افکار و احساساتتون..

 

وبلاگمو خیلی دوست دارم چون حس میکنم یه دریچه است به یه باغ پر از گل.گلهای باغ دوستای خوبم هستن و نوشته هاش زیباشون.دلم نمییاد این دریچه رو ببندم.گاهی سخت بوده برام.گاهی واقعا وقت نداشتم،گاهی اصلا حسشو نداشتم،اما سعی کردم همیشه بنویسم.تک تک نوشته هامو دوست دارم چون هیچ کدومشون همینجوری واسه راحتی از دغدغهء آپدیت کردن نوشته نشدن..هر کدوم یادآور یه احساس خاص،یه شرایط روحی ویژه و یا یه خاطرۀ تلخ یا شیرین هستن..

 

برای همهء محبتها و پیامهای زیباتون صمیمانه ممنونم و اگه تو این مدت حرفی زدم یا مطلبی نوشتم که خدایی نکرده دوستی رو رنجونده،معذرت میخوام..

 

****************************************************

گفتم: نه!

گفت:چرا؟چطور میتونی این همه احساسو نادیده بگیری؟

گفتم: دلیل خاصی نداره..من قصدشو ندارم..شرایطشو ندارم..

گفت: اما من 3 سال صبر نکردم که حالا اینو بشنوم.

گفتم:اگه همون موقع میگفتی حالا 3 سال صبر نکرده بودی.این تقصیر من نیست.

گفت:.من حاضرم برای تو هر کاری بکنم.اگه بخوای 3 سال دیگه هم صبر میکنم.تا اون موقع شرایطت جور میشه؟

گفتم:مشخص نیست.نمیتونم قولی بدم.بهتره فراموش کنی.متأسفم!

............................................

گفت:خیلی بی رحمی!

گفتم: شاید..اما نه به اندازۀ سرنوشت....................!

 

دوباره دلم میخواد قدم بزنم..می خوام انقدر راه برم تا فراموش کنم و انقدر خسته بشم که دیگه توانی برای فکر کردن نداشته باشم..

 

کی یه جاده میشناسه که تا آخر دنیا امتداد داشته باشه؟!


پيام هاي ديگران ()

ستاره


چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤

من عاقبت از اينجا خواهم رفت!

من عاقبت از اینجا خواهم رفت

پروانه ای که با شب می رفت

این فال را برای دلم دید

دیریست،

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهایی خودم

پر کرده ام،ولی

مهلت نمی دهند که مثل کبوتری

در شرم صبح پر بگشایم

با یک سبد ترانه و لبخند

خود را به کاروان برسانم

اما،

من عاقبت از اینجا خواهم رفت

پروانه ای که با شب می رفت

این فال را برای دلم دید...

(کدکنی)

*****************************

سلام..خیلی وقته که یه دل سیر باهاتون درد دل نکردم..این روزا پشت شعرها و متنهایی که میذارم پنهون شدم..سرم خیلی شلوغه..کلی تحقیق و پروژه و دریغ از یه جو همت و حوصله (با محیا میگیم:حسابی زدیم به رگ بی غیرتی!)

یه عالمه مهمونی و عقد و عروسی که وقتی میگم نمیام چشمای مامان انقدر غمگین میشه که پشیمون میشم..کلی دغدغهء ذهنی و یه دل شلوغ تر..بهونه گیر شده و.............! خلاصه حسابی آشفته بازاره..

این وسط یه دلخوشی بزرگ دارم که اونم داشتن دوستای خوبیه که صبورانه نوشته هامو میخونن و همچنان تحملم میکنن..

 

راستی!از عکس متن قبلی چی فهمیدین؟کیا عنوان عکسو(suicide) دیدن؟کیا خون روی زمین رو دیدن که از دست دخترک میریخت؟کیا پنجرهء باز رو،یا اون گلدون گل سرخ رو دیدن؟صندوقچهء خاطراتشو چی؟یا اون گلای پر پرو؟آرامش بعد از اون همه خستگی رو چطور؟سینهء بازش رو دیدین؟

 

خیلی خسته ام..اما هنوز کم نیاوردم..هنوز میخوام بجنگم..خسته ام اما به خدا و مهربونیش دل بستم..میخوام باز به قله نگاه کنم و پیش برم.مهم اینه که چشمم به قله باشه و دلم با خدا..با تنهایی..با تگرگ..با رگبار..با خستگی و با هر چی که لازم باشه میجنگم تا برسم به قله...دعام کنین..


پيام هاي ديگران ()

ستاره


[ آشيونه | دفترچه خاطرات | كبوتر نامه بر ]